اینجا دنبال چیزی نگرد .
دست خونی و بال شکسته تنها چیزیست که میابی .
..........................................................................................................................................
(میدان شوش، خیابان صابونیان، ساعت ۱۶:۳۰)
یه پسر جوون با سرو وضعی مناسب داشت خیابون رو به سمت جنوب سریع طی میکرد .
برای این که گرفتار شلوغی پیاده رو نشه از کنار خیابون در حالی که یه هدفون تو گوشش بود راه میرفت .
چند متر جلوتر یه مرد با سرو وضعی نا مطلوب داشت یه کالاسکه ی بچه رو که روش تا چند متر بالاتر از قدش کارتن خالی گذاشته بود رو به زور هل میداد ...
پسره تا رسید کنار مرده در حالی که به چرخ کالاسکه که لنگی داشت خیره شده بود ، دید که چرخ کالسکه افتاد توی یه چاله و هم مرد هم کالسکه رو زمین زد .
پسره همون جوری به راهش ادامه داد و رفت ......
اون پسره تا قبل از خواب نمیدونست که چرا انقدر امشب حالش گرفته اس ....
اما وقتی با خودش خلوت کرد یادش اومد که .......
پ . ن : از این که به من سر میزنید ممنون ..... شما دوستای خوبی هستید .

کلیات رو به زوال ، جزعیات رو به بهبود .
کلیات رو به بهبود ، جزعیات رو به زوال .
اینا رسمآ آدمو به گا میدن .
مخصوصآ وقتی به تو هیچ ربطی نداشته باشن .
فرق کل گرایی با جز گرایی چیه ؟
یا بودنت را به بهانه ای نبودن کند ؟
کیست که چون من جستجو را بفهمد ؟
جز من در این شهر چه کسی پشت آن کوچه انقدر توپ را به دیوار کوبیده است که صدایش تا ابد سر عابران را درد اورد ؟
به راستی جز من چه کسی در بها دادن استاد است ، و در ندادنش استاد تر ؟
جز من چه کسی دست کمان داران را میگیرد ؟
جز من چه کسی ترانه را همیشه و ریشه میداند ؟
دستم را بگیر که درخت من از تو بروید ......
دستم را اگر چه که سرد است بگیر ....
بگیر و به گرمی عشق و سردی دستم ایمان بیاور که دین من دین اردلان شهادت است .....
دستم را بگیر .
دستمو بگیر تا بالم در بیاد .
...

وقتی invisible kid هم سر حالت نیاورد ....
بدون که یه جایی از زندگیت بد جوری ریدی ....
پ ن : توجه کردی بعضی وقتا ان از سقف میریزه ؟
الان در اون حالم .....
تو داشتی مثل همیشه با سلیقه وسایلت را مرتب میکردی .
فقط نمیدانم چرا داشتی آنها را در چمدان می ریختی ؟
من به دوار کنار در ، که عکس بزرگ متالیکا به آن اوزان بود تکیه داده بودم .
چشمهایم از این کارت گرد شده بود و فک هایم را به هم فشار میدادم .
هیچ سوالی نکردم و تو هم هیچ .... حتی نگاهی ....
کارت که تمام شد گفتم :
ــــ چی شده ؟
** هیچی ... دارم میرم .
ـــــ همین ؟
و تو پس خندی زدی و گفتی :
** بیا یادگاریتو بگیر .
من بی رمق جلو آمدم.... دستم را دراز کردم و گفتم :
ـــــ بده ....
** بیا جلو تر .
و من بی رمق تر آمدم نزدیک تو ...
تنها چیزی که نظرم را جلب میکرد ، لبهای پف کرده ی صورتی و گونه های ترت بود و آن عطر همیشگی ات که شبیه بوی شیر خشک بود .
منتظر گرفتن یادگاری بودم ...
یادگاری تو فقط یک بوسه بود ... یک فرنچ کیس ناب .
وقتی داشتی میرفتی لباست نظرم را جلب کرد ... دو بند با یقه ی باز ... تنگ تنگ .... با تکه های چین دار از نوک زانو تا پایین . رنگش نقره ای و توسی بود ... هنوز یادم مانده .
وقتی داشتی میرفتی گفتم :
ــــ داری میری ؟
تو نیشخندی تلخ زدی و گفتی :
** چاره ای نیست .... خدای ما خدای خدا حافظ است .
و رفتی .
و من امروز فهمیدم آن بوسه بزرگترین خاطره ای است که از تو دارم ....
یاد گاری ات هنوز دلم را میلرزاند .
ابلهانه رفتی و من تا ابد ابلهانه منتظرت میمانم .
خوب باشی و مانگار .

تو هر روز خورشید را از توی آن جعبه ی کوچک به پشت بام میبری و پرت میکنی وسط آسمان ...
بی آنکه بدانی ...
شب خوش تر است .
...
تو از آینده میگویی
بی آنکه بدانی...
من تمام عمرم را نزد آن تاجر بازار و معلم بد اخلاق ریاضی و ترکه ی پدر بزرگ جا گذاشته ام .
...
تو مرا دوست میداری .....
بی آنکه بدانی ......
من دیریست مرده ام .
...
بعد نوشت : الان ساعت ۱۱:۳۰ دقیقه است . به زودی این وبلاگ به یک وبلاگ سکسی تبدیل میشود .موشی که قرار نیست در سوراخ برود را چه میکنیم ؟
پ ن : هنوز هر دو لنگم در هواست .
شفاف سازی ... : نه امشب شب جمعه است و نه من جنده .
ما طناب را میاندازیم بالا و سپس او را از آن بالا می اندازیم پایین .
او را سوار کرده حرکت میکنیم . او مدام فحش میدهد به ما . میاییم پایین تر ....
این جا تهران است ...... خیابان پرستار ...
تلفن ما زنگ میخورد .... همین که بر میداریم یک نفر به ما میگوید خواهر بد کاره .... جویای احوال مادرمان نیز میشود .
ما حرکت کرده همه گی به طرف آنجا میرویم .
اینجا گردنه ی هزار دره است ...... جاده ی تلو ..... تگرگ و برف و بوران و سرما و تاریکی و ....
سرما همه را ترکانده است ..... او که از آن بالا کشیده بودیمش پایین ، مدام جویای احوال خواهر و مادر رییس راه و ترابری میشود . در این میانه گریزی به عمه ی شهر دار تهران نیز میزند .... در همین لحظه چشمش به من میافتد و به من میگوید : آنچه ما با خویش کردیم هیچ نابینا نکرد .
ما سخن او را گریه کنان صحه مینهیم .
او که تا پس کله اش گلی شده دو بار سرش را تکان میدهد و محکم میکوبد تو سرش و به حرکت ادامه میدهد .
به مقصد میرسیم .
بعد از روشن کردن چراغ با چهره ی خون آلود یکی از چند نفر مواجه میشویم که گویا یک جایی اش خون امده و در تگرگ و باران متوجه آن نشده است .
هوا در مقصد نیز سرد است .
کنار وسیله ی گرما زا جمع شده و به بیچارگی و حماقتمان مدام خنده میکنیم .
(در تمام این مدت کنار تصویر سازی ذهنتان یک نوار تسلیت بگزارید که هر چند ثانیه یک بار یک کله ی کوچک از پشتت می اید بیرون و گریه میکند .)
تمام سعیمان را میکنیم که بخوابیم اما به جایی نمیرسد .... یک موجودی آنجا وجود دارد که مدام ما را میخنداند .
او میرود دستشویی ، از داخل دستشویی این صدا میاید :
باور نمیکنم این تو خود تویی ...... این تو که از عدس کوچکتری تویی .
ما ریسه رفته و از خنده به خدا میرسیم .... خدا از ما سیگار میخواهد ... ما به او یک سیگار میدهیم وبر میگردیم .
یکی از افراد نیمه شب مارا در خواب کرده و به مشروب ها شبیخون میزند ..... همه ی مشروب ها را خورده و به ریش ما خنده کرده و میخوابد .
سفر تمام شده وما برمیگردیم .
در راه باز هم طوفان است ....
در انتها ما صبرمان سر امده و از سرما تصمیم به خود کشی میگیریم . یکی از افراد یک وسیله ی محکم را در سر بقیه کوبیده وانها را به قتل میرساند ....
خودش به راه افتاده وبه سوی منزل میرود اما به دلیل خوردن مقدار زیادی مشروب سرنگون شده و به ته دره میرود .
اخر هفته این گونه بهترین است .
پ ن ۱: بیراهه ها به مقصد خود ساده میرسند ......... اما مسیر جاده به بن بست میرود
پ ن ۲: اگرچه مزحک است و پر از خنده های تلخ ....... بر ما هر انچه لایقمان است میرود
پ ن : من اهل شرح حال نویسی نیستم ولی این یکی رو همین جوری ............