نگفت بخوانید درسهاتان را خوب ؟
نگفت مگر میروید دانشگاه ؟
مگر ندیدی که گفت:
کارشناسی ، خدمت ، اداره برق ، پشت سد ، میلیون میلیون ، پول و برق ؟
دیدی چه کرد با ما جان روزگار ؟
چه یادمان داد کثافت آموزگار ؟
دیدی چگونه میگزرد روزو
تلخ تر میشود هر روز روزگار ؟
تنگ دستی و تشنه لبی را ملالی نیست بر خدا
جای عشق را تنگ میکنند این کتابها ... این جواب ها ....
دیدی چگونه بی فایده فرسوده شدیم ؟
دیدی چگونه از داس سپهر سوده شدیم ؟
دیدی چگونه شب از پیچ جاده ها آمد ؟
در شعر ها شنیده ایم که
یار همیشه از پیچ جاده می آید ...
دیدی تفکرات جهانی به کجا میرود ؟
دیدی تمام حادثه از دست میرود ؟
دیدی که خورشید مظهر روشنی
وقتی صدای پای شب را میشنود چه تند میرود ؟
دیدی چگونه دوستانمان بزرگ شدند ؟
انقدر بزرگ که از ما بریده شدند ؟
دیدی زندگی با کاغذ های کافکا و کامو فرق میکند ؟
دیدی چگونه میکشدت به کناری و سرت گرم میکند ؟
دیدی رفیق ؟
آموزگار هیچ یادمان نداد که گرگ
گوسفند را میخورد نه گوسفند گرگ را
پ ن . برای تویی مینویسم که هم گرگو گوسفند را میشناسی هم معلم مدار را ...
میخوام اینجا با تو باشم
زیر بارونا دوباره
ولی ....
و فراموش میشویم ...
به همین سادگی ، به همین خوشمزگی
ولی اگه موفق نشی به فنای ابدی میری رو خیلی دوست داشتم همیشه ...
مث امتحان کردن این که اگه رو تل هشیش بکشی بعدش عرق بخوری چی میشه ...
