هرگز امید ندارم مهربانی را
از زیر نقابی که در هوای خفه ان
فقط نفرت را می یابم
و تهی بودن از محبت را
ما با هم فرق داریم
زیاد
من هر روز با یک گاف جدید شروع میکنم
تو هر روز بایک داف جدید ...
مست مست
به من نگاهی کرد و
گفت میخواهی خورشید را هم قورت بدهم ؟
در وسط خیابان انقلاب
گوش تمام خبر چین هارا کر خواهد کرد
از طنین صدایت بی شک قفل تمام قفس ها خواهد شکست
مدال افتخار خواهند گرفت
لبهای گوشتی ات
و کشتی میگیرم با این همه توانستن ها و نتوانستن ها
و میترسم که اخر کـ و نـ م بزارند
از تنوانستن میترسم
تا همیشه
.
و کفشهای جدید ورنی شان برق میزنند زیر نور بی حال خورشید
و موهای چسب خورده ی اتو کشیده شان برق میزند زیر نور چراغ پارک های شلوغ
و انگشتر های بی نگین براقی بر انگشت سبابه دارند که برق میزند زیر مهتابی ۴۰ وات
گوشیه سونی اریکسون قلمبه ی براقشان که چشم را میزند از بس که برق میزنند هی
کمربند های نگین دار سگک دار بزرگ که از قضا آن هم برق میزند زیر نور ماه نیمه
مغازه های رنگارنگشان با دکور های تیره ی براق
و هزار هزار
مردم این شهر را میگویم
خودشان اما کدر
روزگار غریبی است نازنین
احساس مرده است
دیگر قلبی برای رنج دیگری نمی طپد
احساس مرده است
بهای محبت هیچ است
دیگر پرندگان در پشت پنجره ها لانه نمی کنند
ومحبت را بهایی نیست
بهایی نیست
ـــ با کرم خاویار جلق میزنم !!!
پ . ن : م م ن و ن
و در حجم نا شناخته وجودم بیدار می شود
وسوسه زیستن!!!!!!!!
