بی رمق ، با لباس سیاه ، مو های فر پف کرده ، لب های کبود ، از ایستگاه اتوبوس نگاه میکنم :
و کفشهای جدید ورنی شان برق میزنند زیر نور بی حال خورشید
و موهای چسب خورده ی اتو کشیده شان برق میزند زیر نور چراغ پارک های شلوغ
و انگشتر های بی نگین براقی بر انگشت سبابه دارند که برق میزند زیر مهتابی ۴۰ وات
گوشیه سونی اریکسون قلمبه ی براقشان که چشم را میزند از بس که برق میزنند هی
کمربند های نگین دار سگک دار بزرگ که از قضا آن هم برق میزند زیر نور ماه نیمه
مغازه های رنگارنگشان با دکور های تیره ی براق
و هزار هزار
مردم این شهر را میگویم
خودشان اما کدر
